تجربه های تلخ

در خانواده ای آرام و با محبت بزرگ شدم  و به سرعت مراحل موفقیت رو در زندگی  داشتم میگذروندم. تو کلاس های طراحی و نقاشی حرف اول رو میزدم. به انگلیسی و فرانسه  تسلط کامل داشتم. چون به ژنتیک علاقه داشتم ، به فراخور اون داشتم کارشناسی مربوط رو میخوندم و اینها همه وقتی بود که فقط 19 سال داشتم...تو همون سن هم ازدواج کردم، بدون هیچ شناختی از ایشون ، به اصرار خانواده ایشون، خیلی سریع من و همسرم زندگیمون رو شروع کردیم . زندگی ! جهنم به معنای واقعی کلمه...من وارد زندگی شده بودم که کاملا مخالف رویه تربیتی من بود. من حتی حق حضور سر کلاس های دانشگاه رو نداشتم. با هر بدبختی که بود با استادها صحبت میکردم و شرح مختصری از وضعیتم میدادم و به نحوی راضی شون میکردم که فقط سر جلسات امتحان پایان ترم حضور داشته باشم. گرچه بارها و بارها روز امتحان در خونه به روی من قفل شد تا نرم امتحان بدم  . هر روز و سر هر بهانه ای دعوا و تنش بود و از جاییکه من و مادر و برادرهای دیگه ، همه در یک ساختمان بودیم، هر روز سر هر صدای داد و فریاد ، پدر مادرش هم میومدن و خلاصه بساطی بود .وقتی نزدیک  برگشتن همسرم به منزل میشد از ترس حضورش سر تا پا میلرزیدم. فشار شدیدی روی من بود و من جرات حرف زدن و اعتراض نداشتم...
 نمیتونستم به خانواده ام حرفی بزنم چون میزان علاقه ی پدرم به خودم رو میدونستم و میدونستم از این ناحیه به شدت آسیب پذیر هستن و اینکه متاسفانه دلم برای همسرم می سوخت ....فکر میکردم چقدر باید برای خودش سخت تر باشه وقتی بعد از گذر از اون لحظات عصبانیتش،  همسرش رو در اون وضعیت میبینه ( سر و صورت و بدن کبود و گاهی خون آلود...و گاهی دست و پای شکسته... گاهی برای چند هفته نمیتونستم از منزل خارج بشم و از دیدن پدر مادرم طفره میرفتم.)
نمیدونم چقدر موندنم تو این زندگی معنا و منطق داشت. اما دوست نداشتم زود جا بزنم. وقتی میدیدم همسرم پا به پای درد کشیدن من ( که در اثر کارهای اون بود) اشک تو چشمش جمع میشد و میگفت دست خودم نیست ببخش. بیشتر دلم براش میسوخت.  فکر میکردم یه روز بالاخره تموم میشه...اما نمیشد.
خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم باردار شدم و پسرم به دنیا اومد. و با دنیا اومدن اون، منع خروج من از خونه برداشته شد. حالا اجازه داشتم اگر دلتنگ شدم بتونم تنها حداقل خونه پدر و مادر خودم برم ! و با بزرگ شدن پسرم،  میزان آزادی هایی که همسرم میداد برای خروج از منزل بیشتر هم میشد ، این برای من که هیچ وقت منعی برای حضور منطقی و به جا ، در جامعه ام از سوی خانواده خودم نداشتم ، به شدت آزار دهنده بود ولی چاره ای جز صبر نبود .